در گذر!

روزهایی که گذشت سرشار از فکرهای در هم و بر هم، فکرهای همه کس و همه جا بود! از آن فکرها که درد دارند؛ چون هیچ جوری نمی‌فهمی ربط اولی به دومی کجاست و چرا وقتی وسط یک فکر دست و پا می‌زنی، آن یکی بی‌رحمانه‌تر راهش را باز می‌کند...
همیشه وقتی اینجور حالت‌هایی پیش می‌آید، زیاد دست و پا می‌زنم تا اینکه بالاخره یک روز نفس زنان ول می‌کنم همه چیز را و می‌روم پی‌ کارم! بعد، سه چهار روز بعد، از یک اتفاق ساده، معجزه‌وار دری باز می‌شود که همه چیز را به همه چیز پیوند می‌دهد! همان طور معجزه‌وار!

اتفاق ساده چند شب پیش رخ داد! با اصرار بی‌مورد و بی‌دلیل دوستی، برای ملاقات به بهانه پرسیدن احوالی! اما چیزی که در پس آن چهره نشان داد، همان اتفاق معجزه‌وار بود برای نجات من از این آوارگی فکری که نه فقط دردهای روزهای اخیر را کم کرد که مثل کلیدی بود برای رمز‌گشایی یک سری ماجراهای گذشته، دور و نزدیک!

دردسرتان ندهم! چیزهایی که در کمتر از یک دقیقه روشن شد، هضمش بیش از اینها زمان می‌برد! بیانش هم همینطور! اما آن چیزی که مثل چراغ چشمک زن این دو سه روز لحظه‌ای از جلوی چشمم کنار نمی‌رود، مهر خاتمه‌ای است بر روابطی که زمانی - هر کدام در زمان خودش- "‌ترین" بود و طبیعتاً امروز دیگر نه! اینکه بشود بدون اندوه به کسی، جایی، چیزی، خاطره‌ای نگاه کرد و بدون تپش قلب به یاد آورد که دیگر تمام شد، زمانش سپری شد در واقع! اینکه نه خودت را سرزنش کنی به خاطر آنچه در روابطت رخ داده و نه دیگران را! اینکه بفهمی آدم‌ها از زندگی هم عبور می‌کنند برای اینکه در برهه‌ای، چیزی به خودشان یا به دیگری اضافه کنند و هر چقدر این برهه خوشایند باشد، لزوما به آن معنا نیست که ادامه مسیر زندگیشان با هم در کنار هم خوشایند است و بس! اینکه انقدر سرزنش نکنی خودت را که چرا اشتیاقی به دیدار فلانی و معاشرت با بهمانی نیست که پنج سال، ده سال از زندگیت را شب و روز با او بوده‌ای! و اینکه خیلی چیزها را حتی دیگر به یاد نیاوری...!

و اینکه امروز اگر در رابطه‌ای رو به پایانم، یا در اوج رابطه‌ای خوشایند با یک عزیز جانی، هر دو ممکن است تمام ‌شود روزی، چه بخواهم و چه نه! آنچه - یا آنکه- تعیین می‌کند کی و کجا، درونی‌تر از این من رویی است! این من که شدید دست و پا می‌زند و با هر تقلایی بیشتر فرو می‌رود! این من، باید یاد بگیرد فراتر از امروز به وقایع، به آدم‌ها نگاه کند؛ فراتر از امروز و حالا! این من حالا حالاها باید بیاموزد! باید شجاع باشد! و صبر بداند!

/ 4 نظر / 4 بازدید
مگنولیا

جای تاسفه ولی چه میشه کرد؟ [دلشکسته]

دلا

من هم این حس رو تجربه کردم .. اما خیلی خفیف از کنارش رد شدم . تو دو سال اخیر تمام دوستان قدیمی از زندگیم رفتن بدون اینکه زیاد توش دقیق بشم دوستان جدید وارد شدن . نمی دونم چرا گاهی حرفی نمیشه زد با کسی که یه روزی همرازت بوده ! من هم از این مرحله ی گذار خوشحالم . حداقل با خاطره ی خوب از قدیمی ها یاد می کنم . شاید شکل گیری ذهن و فکر تو یه سن خاص باعثش شده . اما چیزی که مسلمه اینه که داشتن و مرا بس ... :*

فلرتیشیا

کجایی تو دختر؟ می خواستم تو میل باکس دنبال میلت بگردم و میل بدم که دیگه اینجا رو دیدم. خوبی؟!! چی بگم...گاهی درک این مسائل و کنار اومدن با هاشون سخته.همیشه بعد از تموم شدن یک رابطه خوش هاش متاسفانه خیلی پر رنگ میشه و آدم یادش می ره اصلن چی شده بود که اون رابطه تموم شده بود.

مریم

جانم خانمی من تو حس و حال غریبی دست و پا می زنم .. با کسی که مال من نیست و برای من نیست و نمی مونه... اما هنوز نتونستم ازش دل بکنم.. حرفات قشنگ منو کشت و دلم خواست جات باشم که یه روز خیلی راحت به این موضوع و خاطراتم نگاه کنم بدون هیچ گونه سرزنشی. اولین باره که به طور اتفاقی به وبت اومدم با اینکه این مطلب رو مدتها پیش نوشتی اما نتونستی کامنتی بگذارم.. برای من دعا کن.