/ 1 نظر / 20 بازدید
ابر

سلام همه مطالبتو خوندم و تصمیم گرفتم این نامه نیما را برات بگذارم : عزیز من !باید بتوانی بجای سنگی نشسته ،دوارگذشته را که توفان زمین با تو گذرانیده ،به تن حس کنی ...باید بتوانی یک جام شراب بشوی که وقتی افتاد و شکست لرزش شکستن را به تن حس کنی. باید این کشش ترا به گذشته ی انسان ببرد و تو در آن بکاوی،به مزار مردگان فرو بروی،به خرابه های خلوت و بیابان های دور و بر بروی و در آن فریاد بر آوری و نیز ساعات دراز خاموش بنشینی... به تو بگویم تا اینها نباشد ،هیچ چیز نیست... دانستن سنگی یک سنگ کافی نیست .مثل دانستن معنی یک شعر است. گاه باید در خود آن قرار گرفت و با چشم درون آن به بیرون نگاه کرد و با آنچه در بیرون دیده شده است به آن نظر انداخت .باید بارها این مبادله انجام بگیرد تا بفراخور هوش و حس خود و آن شوق سوزان و آتشی که در تو هست، چیزی فرا گرفته باشی. دیدن در جوانی فرق دارد تا در سن زیادتر.دیدن در حال ایمان فرق دارد با عدم ایمان. دیدن برا اینکه حتماَ در آن بمانی یا دیدن برای اینکه از آن بگذری.دیدن در حال غرور،دیدن بحال انصاف،دیدن در حال وقعه ،دید در حال سیر،در حال سلامتی و غیر سلامتی،از روی علاقه یا غیر آن.